تبليغاتX
یاس نجیبم

دنیای کدهای جاوا اسکریپت
یاس نجیبم
عشقولانه
|+| نوشته شده توسط شلغم در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388 ساعت 12:30 |

|+| نوشته شده توسط شلغم در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 ساعت 15:7 |

تنها ...

 

دستهایم سرد است

 

قدرتم نیست دگر ...

 

تا که شعری گویم ،گرچه تنها هستم

 

نه به دنبال توام

 

نه تو را می جویم

 

حال می فهمم من...

 

چه عبث بود آن خواب

 

کاش می دانستم

 

عشق تو می گذرد

 

من چه آسان گفتم دوستت دارم را

 

و چه آسان رفتی...

 

کاش می فهمیدی

 

وسعت حرفم را

 

آه...افسوس چه سود...

 

قصه ای بود و نبود.

 

خواب میدیدم من ،که تو بر می گردی

 

تا سرانجام شبی سرد و بلند

 

اشک چشمان سیاهم خشکید

 

آتش عشق تو خاکستر شد

 

یاد تو در دل من پرپر شد

 

اندکی بعد گذشت

 

اینک این من ...

|+| نوشته شده توسط شلغم در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 ساعت 13:5 |

یه شاخه نیلوفر

|+| نوشته شده توسط شلغم در یکشنبه سی ام فروردین 1388 ساعت 21:9 |

پروردگارا !سرنوشت مرا خوب بنویس ُ تقدیری مبارک

تا هر آنچه را تو دیر میخواهی زود نخواهم

و هر آنچه را که تو زود میخواهی دیر نخواهم

|+| نوشته شده توسط شلغم در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 ساعت 19:45 |

دختري از پسري پرسيد!
دختري از پسري پرسيد : آيا من نيز چون ماه زيبايم ؟...
پسر گفت : نه ، نيستي
دختر با نگاهي مضطرب پرسيد : آيا حاضري تکه اي از قلبت را تا ابد به من بدهي ؟
پسر خنديد و گفت : نه ، نميدهم
دختر با گريه پرسيد : آيا در هنگام جدايي گريه خواهي کرد ؟
پسر دوباره گفت : نه ، نميکنم
دختر با دلي شکسته از جا بلند شد در حالي که قطره هاي الماس اشک چشمانش را نوازش
ميکرد ، پسر اما دست
دختر را گرفت ، در چشمانش خيره شد و گفت :
تو به انداره ي ماه زيبا نيستي بلکه بسيار زيباتر از آن هستي
من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه اي کوچک از آن را
و اگر از من جدا شوي من گريه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد


|+| نوشته شده توسط شلغم در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 ساعت 19:37 |

کدام سال باید بهارم را بازپس گیرم؟...
از کدام عاشق ، عشقم را...
از کدام روزها ، آفتاب شادی ام را...
از کدام دفتر ، خاطرات شیرینم را...
از کدام دست ، گرمای وجودم را...
از کدام نگاه ، تصویر خندانم را...
از کدام قلب ، احساسم را...
|+| نوشته شده توسط شلغم در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 ساعت 14:2 |

|+| نوشته شده توسط شلغم در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 ساعت 12:39 |

در كلاس ادبيات معلم گفت فعل رفتن را صرف كن

رفنم ... رفتي ... رفت ...

ساكت مي شوم و مي خندم خنده ام تلخ مي شود

استاد داد مي زند خب بعد ادامه بده و من مي گويم

یکی داشت و یکی نداشت

رفت ... رفت و رفت و دلم را شكست

|+| نوشته شده توسط شلغم در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 ساعت 12:26 |

|+| نوشته شده توسط شلغم در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 ساعت 12:22 |

اونی که می خواستم ...اونی که می خواستم منو تنها گذاشت و...
 
اونی که می خواستم دلم و شکستُ ...چشم روی آرزوم همیشه بستُ
 
پشت مه پنجرمون رها شد...اونی که می خواستم مثله یه اشک چکیدُ
 
اونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی که می خواستم منــــــــــــو تنها گذاشت
 
اونی که مــــــــیخواستم منو برد بهشتُ اسم منو تو سر درش نوشتُ
 
بهونه کرد بازی سرنوشت ُ تو شهر رویا ها منو رهـــــــــــــــــــــــــا کرد
 
زد زیر عشقش که یادش نیادُ مثـــــــــــــــل همه آدما بی وفا شد.......
|+| نوشته شده توسط شلغم در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 ساعت 12:14 |

آرزو دارم شبی عاشق شوی .

آرزو دارم بفهمی درد را .

تلخی برخوردهای سرد را

می رسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی.

می رسد روزی که مگر عشق را باور کنی.

می رسد روزی که شبها در کنار عکس من

 خاطراتم را مو به مو یاد کنی.

 

|+| نوشته شده توسط شلغم در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 ساعت 14:42 |

سلام

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی

آره بازم منم دیونه همیشگی

حال من اگه بخوای رنگ گلای قالیه

جای نگات بد جوری تو صحن چشام خالیه

به خاطرت مونده یکی همیشه چشم براهته

 یه قلب تنها و کبود هلاک یه نگاهت

--------------------------------------------

دردم را به كه گويم ؟

خواستم با نسيم بگويم ،سر گرم چمن بود .

خواستم بنشينم كنار دريا ،سر صحبت را باز كنم،با ساحل غرق گفتگو بود

 پيچك ناز مي كرد بر سپيداري كه بر تنه اش پيچيده بود و .........

خواستم با تو بگويم اما در خلوتت صداي غريبه اي را شنيدم .

درد خود را نگاه خواهم داشت ،شايد اين سوختن خوشتر از آن افروختن باشد.

|+| نوشته شده توسط شلغم در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 ساعت 10:21 |

ما همسایه ی خدا بودیم

شاید مرا دیگر نشناسی، شاید مرا به یاد نیاوری. اما من تو را خوب می شناسم.

ما همسایه ی شما بودیم و شما همسایه ی ما و همه مان همسایه ی خدا.

یادم می آید گاهی و قت ها می رفتی و زیر بالِ فرشته ها قایم می شدی. و من همه ی

آسمان را دنبالت می گشتم؛ تو می خندیدی و من پشتِ خنده ها پیدایت می کردم.

خوب یادم هست که آن روزها عاشقِ آفتاب بودی. توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود.

نور از لای انگشتانِ نازکت می چکید. راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند.

یادت می آید؟ گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان. تو گلی بهشتی به

سمتش پرت می کردی و او کفرش در می آمد. اما زورش به ما نمی رسید. فقط می گفت:

همین که پایتان به زمین برسد، می دانم چطور از راه به درتان کنم.

تو، شلوغ بودی، آرام و قرار نداشتی. آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این

ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوشِ نور به خواب می رفتی.

اما همیشه خواب زمین را می دیدی. آرزویی رؤیاهای تو را قلقلک می داد. دلت می خواست

به دنیا بیایی و همیشه این را به خدا می گفتی. و آن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد.

من هم همین کار را کردم، بچه های دیگر هم؛ ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد.

تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را، ما دیگر نه همسایه ی هم بودیم و نه همسایه ی

خدا. ما گم شدیم و خدا را گم کردیم ...

دوست من، همبازی بهشتی ام! نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده. هنوز آخرین جمله خدا

توی گوشم زنگ می زند: از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است، اگر گم شدی از این

راه بیا.

بلند شو از دلت شروع کن.

شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم.

  

 از همان آغاز که آدمی خود را شناخت دست به دامن واژه ها شد که پلی برای پیوند بین

آفریدگان بلند مرتبه پروردگار باشد.

|+| نوشته شده توسط شلغم در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 ساعت 10:15 |

باز باران

باز باران ، با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها ، می چکد بر فرش خانه
باز می آید صدای چک چک غم ... باز ماتم
 
من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده
نمی دانم ... نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست؟
 
نمی فهمم ، چرا مردم نمی فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست؟
 
نمی فهمم ... کجای اشک یک بابا
که سقفی از گل و آهن به زور چکمه های باران
به روی همسر و پروانه های مرده اش آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد؟
 
نمی دانم ... نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران ، عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست ... نمی فهمم!؟
 
یاد آرَم ، روز باران را
یاد آرَم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران ... از برای نان
مادرم افتاد
مادرم در کوچه های پَست شهر آرام جان می داد
فقط من بودم و باران و گِل های خیابان بود
نمی دانم
کجای این لجن زیباست؟
 
بشنو از من ، کودک من
پیش چشم ، مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالادست
و آن باران که عشق دارد ... فقط جاریست برای عاشقان مست
 و باران من و تو درد و غم دارد

«شعر از تربچه»

|+| نوشته شده توسط شلغم در شنبه بیست و دوم فروردین 1388 ساعت 10:5 |

دلم گرفته

نمی دونم و میدونم چرا دلم گرفت...
دلم گرفته اسمون
نمیتونم گریه کنم
شکنجه میشم از خودم
نمیتونم شکوه کنم
انگاری کوه غصه ها
رو سینه من اومده
اخ داره باورم میشه
خنده به ما نیومده
دلم گرفته اسمون
از خودتو خسته ترم
حتی صدای نفسم
میگه که توی قفسم
من واسه اتیش زدن
یه کولبار شب بسم
دلم گرفته اسمون
یکم منو حوصله کن
نگو همش از روزگار
یه خورده کمتر گله کن
منو به بازی میگیرن
عقربه های ساعتم
برگه تقویم میکنه
لحضه به لحضه لعنتم
اهای زمین یه لحضه
تو تیر خلاصمو نزن
نچرخ تا بارون بگیره
یه آدم شکسته تن

|+| نوشته شده توسط شلغم در یکشنبه نهم فروردین 1388 ساعت 12:6 |

در دل
این وبلاگ رو به عشقم به عنوان کادوی تولد هدیه کردم .

حالا امروز اومدم بگم عشق من تربچه برا همیشه رفته . منو بدون اینکه بهم بگه چی شد گذاشت و رفت.

یه روزی با عشق اینکار رو کردم حالا نمیدونم چیکارش کنم .

مثله اینکه بدون عشق باید دنبال کنم .

 

 

|+| نوشته شده توسط شلغم در یکشنبه نهم فروردین 1388 ساعت 11:47 |

13 نکته برای زندگی بهتر
یک دوستت دارم نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا میکنم. دو هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین لیاقتی دارد باعث اشک ریختن تو نمیشود. سه اگر کسی تو را آنطور که میخواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجود دوست ندارد. چهار دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد و قلب تو را لمس کند. پنج بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید. شش هرگز لبخند را ترک نکن ، حتی وقتی ناراحتی چون هر کس ممکن است عاشق لبخند تو شود. هفت تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی. هشت هرگز وقتت را با کسی که حاظر نیست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران. نه شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نا مناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ، به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر میتوانی شکر گذار باشی. ده به چیزی که گذشت غم نخور ، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن. یازده همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند ، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش به کسی که تو را آزرده ، دوباره اعتماد نکنی. دوازده خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را میشناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد. سیزده زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری. گابریل گارسیا مارکز ( نویسنده معروف کلمبیایی )
|+| نوشته شده توسط شلغم در چهارشنبه هشتم آبان 1387 ساعت 10:2 |

رویا

چقدر دلم می خواست یه شب منو تو تنها میشدیم

 

آنقدر کوچیک بود دنیا که منو تو توش جا می شدیم

 

مجنون یه شب جراتشو میداد امانت دست تو

 

اون وقت ما تا آخر عمر راهی صحرا میشدیم

 

اگر ما اونجوری بودیم نیاز به قایقی نبود

 

آروم سوار موجایه بلند دریا میشدیم 

 

همه میگن که آسمون خم شده زیربارعشق

 

اون چیزی نیست!

 

ما واسه هم خم میشدیم ....تا میشدیم

 

اگر یکی دلش نخواد پاییز تموم شه وبره

 

تا ته دنیا واسه اون شب شب یلدا میشدیم

 

چقدر دلم می خواست همه حرفامون رو بخونن

 

مثال عاشقا واسه تموم دنیا میشدیم

 

چقدر دلم می خواست دیگه من وتو در میون نبود

 

همدیگرومی بوسیدیم وتا ابد ما میشدیم

 

تقویم های ما اگر امروز رو خیلی دوست نداشت

 

چشمامونو می بستیمو فردا سحر پا میشدیم

 

چقدر دلم می خواست دلت پیشه یکی دیگه نبود

 

حتی اگه یه مدتی تنهای تنها می شدیم

 

باشه برو نداشتن حوصله رو بهانه کن

 

ما هموناییم که پیش ادما رسوا می شدیم

 

تجربه ی اومدنت یه درده مثله رفتنت 

 

کاش واسه هم معجزه ی روزمبادا می شدیم

 

بزار اینو اخره سری یدونه ارزو کنم

 

کاشکه باهم عاشق هم فقط 

 

تو رویا میشدیم .........

 

|+| نوشته شده توسط شلغم در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 ساعت 17:19 |

حقیقت دارد باور کن

 

حقیقت دارد
 تو را دوست دارم
 در این باران
 می خواستم تو 
 در انتهای خیابان نشسته
باشی
 من عبور کنم
 سلام کنم
لبخند تو را در باران
 می خواستم
 می خواهم 
 تمام لغاتی را که می دانم برای تو
 به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
 دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در اینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
 امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
 تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
 آنقدر بمیرم
 تا زنده شوم

|+| نوشته شده توسط شلغم در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 ساعت 11:25 |

گل امید

گل اميد شدن كار هر انسان نيست "

" می توانی گل سرخی باشي"

گوشه ی باغ پر از ميوه ی دل

گل سرخی آنجاست

دستها رو به خدا 

به مناجات كسی می ماند

كه شب سرد زمستانی را به فلق می كشدش.

خانه ای خواهم ساخت

به تمنای وصال

و به ژرفای نفسهای دعا

و به زيبائی گل، و به تاريكی شب.

وبه دستان پر از پينه ی عشق، ناسزا خواهم گفت.

خانه ای خواهم ساخت

در دل سرد كوير و به شبهای كوير

و به رنگ گل سرخ

و به او خواهم گفت:

همه ی گفتن من

همه ی بودن من

همه ی آنچه مرا مجهول است

همه از بودن توست.

|+| نوشته شده توسط شلغم در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 ساعت 11:24 |

من موندگارم

می تونی بیشترازاین منو آزرده کنی

گل سرخ قلبمو سردو پزمرده کنی

میتونی خط بکشی رو نشون واسم من

ازخودت دورم کنی،دوردورتاگم شدن

اما در خاطرتو من موندگارم نازنین،تا طلوع واپسین

می تونی از یاد من خودتو رها کنی

مثلگریه تو خودت منو بی صدا کنی

می تونی دل بسپری به فراموشی من

رنگ حاشابزنی به غم تنها شدن

اما در خاطرتو من موندگارم نازنین،تا طلوع واپسین

بیشتراز من چه کسی تورودوست داشت وشناخت

چه کسی با سختی شب پاییزتوساخت

میدونم پیش همه منو انکار می کنی

روشنی آینه مو تو تیره وتار میکنی

اما در خاطر تو من موندگارم نازنین........من ماندگارررررررررررررررررررررررررم    

|+| نوشته شده توسط شلغم در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 ساعت 11:21 |

خاکستر بجا مانده
 
|+| نوشته شده توسط شلغم در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ساعت 17:37 |

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند            و تماشای تو زيباست اگر بگذارند

 

 سند عقل مشاع است و همه مي دانند             عشق اما فقط از ماست اگر بگذارند

 

من از اظهار نظر هاي دلم فهميدم                 عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند

 

 روستا زاده ام و سبز تر از برگ درخت           سينه ام وسعت صحراست اگر بگذارند

 

 دل آواره ي من ، اين همه بيهوده مگرد        خانه ی دوست همينجاست اگر بگذارند

 

 غضب آلوده نگاهم مکنيد ای مردم                دل من مال شماهاست اگر بگذارند

 

                 تقديم به كسي كه دوستش داريم و خودش نميداند

 

|+| نوشته شده توسط شلغم در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت 13:32 |

 ناله سر میدهم از عشق          یعنی این همون عشق زیباست

 

|+| نوشته شده توسط شلغم در یکشنبه پنجم اسفند 1386 ساعت 11:6 |

|+| نوشته شده توسط شلغم در پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 10:9 |

عشق یعنی؟

عشق يعنی دائماً در اضطراب،                                      عشق يعني تشنگي در شط آب !

عشق يعنی لاله پرپرشدن،                                      عشق يعني در رهش بي سرشدن !

عشق يعنی عاشق شيدا شدن،                                   عشق يعني گمشدن پيدا شدن !

عشق يعنی مبتلا گشتن به درد،                                 عشق يعني عقل را کردي تو خرد !

عشق يعنی هردمی در جستجو،                                    عشق يعني هجرت از من تا او !

عشق يعنی حرف او برروي چشم،                              عشق يعني صبر در هنگام خشم !

عشق يعنی دلبري دلدادگی                                            عشق يعني غربت واماندگي !

عشق يعنی همچو آتش سوختن،                                 عشق يعني چشم بر او دوختن!

عشق يعنی دائماً در درد ورنج،                                      عشق يعني يافتن صدکوه گنج!

|+| نوشته شده توسط شلغم در چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 13:50 |

تقدیم به مهمان قلبم 

 

تربچه

                  SmileyCentral.com                                                                   SmileyCentral.com
|+| نوشته شده توسط شلغم در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت 19:18 |

یک نفر یک جایی...
|+| نوشته شده توسط شلغم در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت 18:41 |

|+| نوشته شده توسط شلغم در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت 18:19 |

دنیای کدهای جاوا اسکریپت